نقد منوچهر آتشی (محمد قراگوزلو)

شلاق بر چهره­ی چراغ

عبور از گفت­وگوی منوچهر آتشی با روزنامه­ی شرق

 

محمد قراگوزلو

QhQ.mm22@yahoo.com

درآمد

این مقاله در« فصل نامه­ی تخصصی شعر گوهران»شماره ی ششم زمستان 1383 منتشر شد. بعد از آن که منوچهر آتشی جایزه ی کتاب سال جمهوری اسلامی را دریافت کرد و به عنوان چهره ی ماندگار ادبی مورد تقدیر مقامات ارشد وزارت ارشاد و صدا و سیما قرار گرفت ناگهان تغییر موضعی صد و هشتاد درجه یی داد و متعاقب انتشار پنج کتاب مثلا انتقادی در به اصطلاح نقد نیما و فروغ و شاملو … طی یک مصاحبه با روزنامه ی شرق هر چه می خواست نثار شاملو کرد. لیچار به ترین وصف مواضع  و درفشانی های آتشی بود. بعد از مصاحبه ؛ صاحب این قلم مقاله گونه یی را نوشت که در پی می آید. این مقاله البته با استقبال کم مانند دوستان و دوستداران شعر و اندیشه ی شاملو مواجه شد و تا مدت ها نقل محافل ادبی و فرهنگی داخل بود. زنده یاد آتشی به جای پاسخ به این مقاله در یادداشتی کوتاه که در شماره ی بعدی همین مجله منتشر شد من را – مانند سیروس شاملو و چند شبه لیبرال دیگر – «ژدانف ایران» و البته » سردبیر پراودا ی استالین » خواند که تاب و تحمل نقد را ندارم. گویا نقد یعنی این که در زمان حیات شاملو او را استوانه ی  فرهنگ ایران بخوانی و بعد از خاموشی شاملو – برای خوش آمد دولت – کمر به هتک او ببندی. صحبت ما با آتشی ابتدا این بود که » دوست عزیز! شما که می فرمایید از ابتدا مواضع تان همین بوده است ؛خب زمانی که خود شاملو زنده بود آن ها را منتشر می کردی» و اولین جواب آتشی این بود که » شرم حضور نگذاشت» من اما مفهوم اخلاقی شرم حضور را می فهمم اما بر این باورم که نقد اجتماعی نمی تواند مرعوب اخلاق و مرید و مراد بازی شود. آتشی مانند صوفیان قرن هفتمی معتقد بود که کتاب نقد شاملو ( شاملو در تحلیلی انتقادی) را بی نیاز از استناد به منابع معتبر و صرفا به یمن نفس پاک کشف و شهود و بر انگیخته گی نوشته است! ای وای! خیر سر من او زمانی چپ بوده و حالا ناگهان برای نقد شاملو به » خود انگیخته گی» تکیه زده بود.دریغ از استدلال. او مانند اولیای الاهی سخن می گفت. حال آتشی خوب نبود و نمی خواست بپذیرد که باید زمانی طولانی استراحت کند. برای تخریب شاملو هم ول کن معامله نبود. به هر ریسمانی آویزان می شد و در نهایت به جماعتی فرصت طلب در روزنامه ی شرق آویخت….در جواب بهت و حیرت ما حتا دوستان زنده یاد آتشی هم توصیه می کردند که او را به حال خود رها کنیم تا مگر خوب شود. نشد. تا این که من با اکراه تمام این نقد را نوشتم.

ادامه‌ی این نوشته را بخوانید

قربانیان دفاع ضد فاشیستی دهه ۶۰ یا قتل عام تابستان سال ۶۷

قربانیان دفاع ضد فاشیستی دهه 60 یا قتل عام تابستان سال 67

حقیقت نویسی یا ملاحظه کاری

احمد صبوری

Ah.sabouri@gmail.com

در آمد

آقای مصداقی گرامی برای زحمتی  که می کشید  تا پرچم دادخواهی ده ها هزار انسان سوخته در آتش کین فاشیزم اسلامی  در دهه 60  بر افراشته بماند ، من شخصأ به شما  بسیار مدیونم. با اینحال  گذر  سریع شما از کنار فاجعه کشتار بیش از 14000 انسان بین سالهای 60-64 و تأکید یک جانبه تان بر فاجعه قتل عام زندانیان در تابستان  سال 67 برایم همیشه سؤال بر انگیز   بوده و باعث  مشغولیت فکری فراوان. مقاله اخیرشما و ذکر این مضمون که «وسوسه شده بوده اید که در این مقطع ملاحظه وضعیت خاص آقای میر حسین موسوی را کرده و ایشان را راحت بگذارید و اگر خود جناب موسوی  کم لطفی نمی کرد گویا شما برای پیشبرد جنبش سبز حاضر بودید که موقتأ حقیقت گوئی را تعطیل و موضوع را مسکوت بگذارید»  مرا در موقعیتی قرار داد  که ناچار شدم تا این نوشتار را انتشار دهم . در این مطلب سعی دارم دلایل سازمان یافته لاپوشانی وقایع بین سال های  60 تا 64 را آنگونه که می فهمم با بیانی عام و غیر تئوریک توضیح بدهم.  بحث تئوریک را قبلأ در همین سایت در مطلب » کباب قناری بر آتش سوسن و یاس(1)» ارائه کرده ام.

اتحاد سیاسی لیبرالی دهه 70- قبض و بسط  لیبرالیسم اقتصادی   

پس از ریشه کن کردن چپ انقلابی و مجاهدین ، بلوک تحت رهبری رفسنجانی در رژیم برای به اصطلاح بازسازی کشور که در واقع همان بر گشت به سیستم اقتصادی  پیش از انقلاب  اما بدون شاه بود ، دست همکاری بسوی لیبرال های غیر مذهبی که در تمامی دوران سرکوب خونین  فرصت طلبانه مترصد چنین لحظه ای  بودند و برای محو  فیزیکی چپ ها روز شماری می کردند، دراز کرد. اتحادی شکل گرفت که بعدها با عضو گیری عناصری از حزب توده و سازمان اکثریت ، یعنی متحدین پیشین جناح رفسنجانی در دوران سرکوب خونین ، و چپ های بریده ،قبض و بسط و گسترش یافت. کنفرانس برلین (19 تا 21 فروردین 1379) تجلی عملی همین قبض و بسط سیاسی  بود.اساسأ  این اتحاد حول  مساعدت و مشاورت درحل سه مشکل اساسی رژیم یعنی :

یک: باز سازی  سیستم اقتصادی بازار محور

دوم: تدوین چهارچوب های نظری و ایدئولوژیک مناسب برای بازسازی سیستم اقتصادی بازار محور  

سوم: لاپوشانی حوادث دهه 60 و تدوین سیستم فکری توجیه گر

شکل گرفت.از وظایف مبرم این اتحاد ، سلاخی تئوریک چپی بود که قبلأ بتوسط همین ترکیب در دهه 60 قتل  عام  فیزیکی شده بود. لیبرال ها به پشتوانه کمک های سخاوتمندانه  و بیکران جناح رفسنجانی جنگ نظری همه جانبه ای  را علیه  چپی که برجسته ترین کادرها و متفکرانش در دهه 60 به فجیع ترین شکل ممکن قتل عام شده بودند ، سامان دادند. همزمان شدن فرو پاشی شوروی هم بفال نیک گرفته شد و بی دلیل نیست  که بسیار هم به آن توجه شد. ما حصل این  سلاخی ایدئولوژیک  رخنه یأس و نا امیدی همه جانبه در بخش کم بنیه ای از چپ های زنده مانده و الحاق بخشی  از آنها به صفوف لیبرال ها و انفعال بخش  های دیگر بود.

برای لاپوشانی معضل قتل عام حدود 20000 نفر بتوسط یا با حمایت عناصر این اتحاد هم مآل اندشی شد. مشترکأ  لیبرال ها و توده ای ها و اکثریتی ها و چپ های بریده طرحی را دنبال کردند که بر اساس آن وقایع دهه 60 به دوبخش زمانی تقسیم می شد . کشتار از 60-64 و قتل عام سال 67 . اجماع بر این قرار گرفت که کشتار بیش از 14000  انسان در فاصله 60-64 محصول خشونت های طرفین شناخته شود. نزدیک به 5000  بدار آویخته تابستان 67 هم به دو دسته تقسیم شدند،یک دسته مجاهدین و چپ های انقلابی که حدود 98  درصد قربانیان اند و باقی . سعی شد که 98 درصد به دار آویخته گان را آماده ملحق شدن به مجاهدین نشان دهند و نتیجه گیری کردند که کشتن آنها اجتناب ناپذیر بوده است  و برای حدود 2 در صد باقیمانده هم متوسل به  آقای رفسنجانی شدند که در خاطراتش اعدام 20 تا 30 توده ای و کمی بیش از عناصر اکثریت را اشتباهی که می شد از آن اجتناب شود می خواند. بهر روی ، نتیجه گیری می شود که 98  در صد از اعدامی ها قابل دفاع نیستند!!! می ماند اعدام توده ای ها و اکثریتی ها که آنها هم به جز موارد نادری  عمدتأ در تابستان 67 رخ داده است. بنابراین دفاع از قربانیان مقاومت ضد فاشیستی دهه 60  محیلانه تنها به  قتل عام تابستان 67 تنزل می یابد.

از آنجا که اساسأ  قابل تصور نیست که  عناصر دستگیر شده سر موضع  از خانواده چپ انقلابی و مجاهد ،  منطقأ و مطلقأ  زنده مانده باشند ، بنابراین در میان راویانِ عمده تلاشهای افشاگرانه اخیر، عناصری که نماینده مجاهدین و یا چپ های انقلابی باشند  عملأ بندرت  یافت می شوند و اگر هم تک عناصری  در برهه ای متمایل به این جریانها بوده اند و زنده مانده اند قطعأ در مقطع تابستان 67 باید مسئله دار می بوده اند .تئوری اینکه می شد رژیم را فریب داد هم بسیار کودکانه است.  غرض از ذکر این مطلب این است که اگر دسیسه تمرکز یک جانبه روی کشتار تابستان 67 مورد  اعتراض وسیع باز ماندگان قرار نمی گیرد خواننده باید به موقعیت تشکیلاتی و گرایش های فکری اکثر بازماندگان  فاجعه  توجه دقیق مبذول  بدارد.

تردید های آقای ایرج مصداقی

آقای مصداقی  گرچه  در ابتدا در ارتباط با مجاهدین در دهه 60 دستگیر می شود اما بنظر میرسد که دیرتر، شاید هم در زندان به منتقدین سیاست های این سازمان می پیوند. آقای مصداقی از این نظریه که عملکرد دهه 60 جمهوری اسلامی فاشیستی بوده است و اینکه از نظر حقوقی استفاده از هر شکلی از مقاومت در مقابله با فاشیزم مجاز است، صریحأ جانبداری نمی کند. شیوه های بعضأ بغایت نادرست بکار برده شده بتوسط مجاهدین در دفاع ضد فاشیستی دهه 60 و تمرکز همه جانبه لیبرال ها بر انتقاد فرصت طلبانه و رندانه از این شیوه ها بجای دفاع از اصل جهان شمول مقاومت  ضد فاشیستی برای فعالی چون مصداقی  تنگناها و محدودیت هائی را بدنبال می آورد که  وی توان فردی بیرون رفتن از آن ها را ندارد. به دلیل اینکه مصداقی می خواهد  در  این چهارچوب از پیش ساخته شده  بر اساس مفاهیم لیبرالی  پرورده شده  در زرادخانه رفسنجانی ،مبارزه کند ودرخود توان شکستن آن را نمی بیند، وی فرار بجلو اختیار می کند و در دام ترفند محدود کردن فاجعه  به تابستان 67 می افتد. مصداقی متوجه نیست که هر دانشجوئی به هر دلیلی می تواند رشته تحصیلی خود را دوست نداشته باشد اما همین دانشجوحق ندارد ارزش های مترتب بر تحصیل کردن را نفی کند. دوست نداشتن تاکتیک های مبارزاتی یک چیز و نفی مقاومت ضد فاشیستی چیز دیگری است.

گفتمان مقاومت ضد فاشیستی دهه 60 و مجازات مجرمان

در گفتمان لیبرالی،  کشتار های دهه 60 و وقایع  اسفبار این دهه محصول خشونت های طرفین شناخته می شود و برای یافتن مسؤلین فجایع بحث های داغی آغاز  می شود.درطرف سرکوب شده اصولأ همه سازمانهای سیاسی بدلیل داشتن ایدئولوژی های به زعم اینها «تمامیت طلب » مسؤل شناخته می شوند. در سمت مجری کشتار و حامیانش، بازی من نبودم کس دیگری بود آغاز می شود که مقاله های آقایان مهدی اصلانی (2)  و ایرج مصداقی (3) در این راستا نوشته می شوند. در یکی ثابت می شود که آیت الله موسوی اردبیلی رییس دیوان عالی یعنی بالاترین مقام قضائی جمهوری اسلامی در دهه 60 از واقعه کشتار 5000 نفر در مدت یکماه در زندان ها مطلع بوده است و در مقاله  دیگری نشان داده می شود که آقای میر حسین موسوی  نخست وزیر رژیم در آن دوران و بالاترین مقام اجرائی کشور از واقعه خبرداشته است. اساسأ این هر دو نگارنده فرضشان بر این است که جامعه ما چنان نا بالغ است که می تواند مهملات این چنینی از طرف بالاترین مقامهای اجرائی رژیم در آن زمان را باور کند . اینان نمی خواهند باور کنند که آنانی که منکر این فجایع می شوند نه به دلیل جهل که صرفأ براساس منافع حقیرشان است که این می کنند  . از بازی در زمین لیبرال های بندو بست چی هیچ آزاده ای مروارید حقیقت صید نخواهد کرد.

می توان گفتمان دیگری را بر اساس حق دفاع ضد فاشیستی تبیین کرد که در آن هر انسانی حق دارد که با چنگ و دندان از حقوق انسانی خود به هر شکلی دفاع کند و در این مقاومت دست و پای ستمدیده با طناب های ضخیم نا مرئی ایدئولوژیک بسته نمی شود  و برایش از پیش نسخه های مبارزاتی پیچیده نمی شود. که اگر این زودتر می کردیم، بدون تردید انسان دوستان ایران و جهان مجریان این فجایع را  تا بحال از جمله مصادیق جنایکاران علیه بشریت به حساب    آورده بودند  و ما هرگز در تنگنائی  قرار نمی گرفتیم که دفتر تحکیم وحدت یعنی مجری بخش بزرگی از جنایات دهه 60 نماینده امان در کمیسیون حق بشر بشود و سمبل زنان مبارزمان «مهاجر» ی نمی شد که هنوز جیغ های دلخراش  » یا روسری یا توسری» اش در گوش همه  مان طنین افکن است.

احمد صبوری

Ah.sabouri@gmail.com

کپی و اقتباس ،حتی بدون ذکر نام نویسنده کاملأ مجاز است

(1) کباب قناری بر آتش سوسن و یاس، احمد صبوری

http://news.gooya.com/politics/archives/2011/07/125169.php

(2) دروغ می‌فرمایید! شما مخالف اعدام نبودید، مهدی اصلانی

http://news.gooya.com/politics/archives/2011/06/123539.php

(3) با آب هفت دريا نيز ننگ کشتار ۶۷ را نمی‌توان شست، ايرج مصداقی

http://news.gooya.com/politics/archives/2011/08/125702.php

فردوسی و شاملو

 

 

نادرست گفتن درست نگفتن نیست

فردوسی و شاملو

 

محمد قراگوزلو

QhQ.mm22@yahoo.com

 

 

درباره­ی این مقاله­ی پر ماجرا

فروردین 1369 هنوز جوهر سخن­رانی شاملو در برکلی خشک نشده بود که بر اساس گزارش نیم­بند نشریه­ی دولتی کیهان هوایی موجی از ناسزا علیه شاملو به راه افتاد. از دشمنان عقده­یی شاملو انتظار می­رفت که سیاه بر سفید او را به دشنه­ی دشنام­های ببندد. اما دوستان فریب خورده و جوگیر نیز مرعوب فضای ساخته­گی دولتی علیه شاملو شدند. ناگهان همه یک شبه تاریخ­دان و اسطوره شناس و فردوسی دوست و ناسیونالیست دو آتشه شدند و در رثای مام وطن که توسط شاملوی «غرب­زده­ی چپ­گرا» هجو شده بود، مرثیه­ها سرودند. فضای سیاهی بود. باری در آن فضای سرد من که در گیر پیشبرد پروژه­یی آموزشی بودم یادداشتی کوتاه نوشتم و با توجه به بعد مکان با مکافات به شاملو و آدینه رساندم. آدینه که در اختیار جریانی خاص بود فقط به درج دو مقاله علیه شاملو بسنده کرد و پرونده را مختومه اعلام فرمود. شاملو بعدها در گفت­وگو با همان مجله به صراحت از همان یادداشت و به تعبیر خود مقاله­ی چاپ نشده چنین یاد کرد:

«ما سانسورچی نیستیم که حکم کنیم این چاپ بشود آن یکی نشود. بحث ما فقط بر سر معیارهای انتخاب مطالبی است که قرار است در باب ”یک موضوع مشخص“ در صفحات مسلماً محدود نشریه منعکس شود. از میان مطالب و نامه­های رسیده و چاپ نشده­یی که در این پرونده هست و نظریات مخالفت و موافقت نویسنده­گان­شان را مطرح می کند. شما دست­کم این مقاله خواندنی را پیش­رو داشته­اید……………. به جز این سی و شش نامه یا مقاله با یا بی­عنوان دیگر هم در پرونده هست. اما من از آن جهت روی این مقاله انگشت گذاشته­ام که نویسنده­اش نه از خودنمایی دست به قلم برده نه از فرط بی­کاری و موافقت و مخالفت­اش را بی­حب و بغض به میان آورده است.» آدینه شماره 72 مرداد 71 احمد شاملو: ”آرمان هنر جز تعالی تبار انسان نیست.“

(جواد مجابی، شناخت­نامه شاملو، صص: 710-707)

البته شاملو به جز یادداشت من هشت نوشته­ی دیگر را نیز پسندیده بود. به گمان­ام دو سال بعد که صحبت از همان ماجرا به میان آمد او فروتنانه از من سپاس گزارد که در آن شرایط سنگین به کومک­اش شتافته بودم. به او گفتم که اگر ممکن است یادداشت را بدهد تا تکمیل و منتشر کنم. پذیرفت. گشت و نیافت. یکی دو بار دیگر که سراغ همان یادداشت را گرفتم به گمان­ام حال و حوصله نداشت که گفت ” قربونت! نمی­دونم کدوم گوری انداختم. مقالتو می­گم. دست بردار!!“ که کوتاه آمدم. اردی­بهشت 1384 قرار شد به دعوت دانشجویان دانشگاه تهران در مورد فردوسی و البته موضع شاملو در این خصوص صحبت کنم. دست به کار شدم و با استناد به حافظه­ی ضربه خورده­ام مقاله­یی نوشتم که مبسوط بود و با آن چه که به شاملو داده بودم اندکی متفاوت. مقاله برای تایپ در اختیار ”عزیز“ی قرار گرفت. معتمد. و من به زمین گرم خوردم و تا شش ماه رخت­خواب گیر شدم. بعد مجله­یی را دیدم که متن خلاصه شده همان مقاله را به نام همان عزیز منتشر کرده است. با این توضیح که خط شکسته­ی نستعلیق من که خواندن نوشته­های خطی­ام را شاق می­نماید کلی غلط وحشت­ناک و مضحک به متن راه داده بود و مضاف به این که شیوه­ی خاص نگارشی و نثر متفاوت و خاص من سبب شده بود که خیلی ها به طعنه در آیند که  ”فلانی نام مستعار زنانه چرا؟“ علاوه بر این­ها فقدان سابقه­ی آن ”عزیز“ در حوزه نقد تاریخ و فرهنگ و شعر و حتا نداشتن یک مقاله به این فضای ناشاد و نا”سعیده“ دامن زده بود. من اما زمین­گیر و در عمق بیماری و بی­خبر از همه جا.

باری اینک متن نهایی آن مقاله که سخت مورد توجه شاملو بود، برای نخستین بار منتشر می­شود. به این امید که هم دوست­داران فردوسی و هم سینه چاکان شاملو به این راه وسط و میانه رضایت دهند.

تعصب به جاي كينه و نقد

به طور خلاصه ماجرا از آن‌جا كليد خورد كه احمد شاملو در فروردين ماه 1369 دعوت دانشگاه بركلي را پذيرفت و به جمع گروهي از فارسي زبانان پيوست تا گُسست‌ها و شكست‌هاي تاريخ سياسي ـ اجتماعي ما را در چند محور باز نمايد و پرده از روي فتنه‌‌هايي بردارد كه از سوي مشتي مورخ مرعوبِ نواله‌ي ناگزير و مقهورِ دستورِ اجتناب­ناپذيرِ حاكمان خودكامه، به گونه‌يی مخدوش و مغشوش ضبط شده و به تدريج تبديل به باورهاي تابووار گرديده و به همين شكل نيز به ادوار پراَدبار ما رسيده و ماسيده. آن‌سان كه نگاه كج به اين سنت‌هاي فرهنگي همان و در معرض ”هو“ء جماعت هوچي اديب و بي‌ادب قرار گرفتن همان….

سخن‌راني بركلي اگر چه حاوي نكته‌ي تازه‌اي نبود، اما در مجموع بازتاب دل‌مشغولي‌هاي شاعري بود كه چون سخنان‌‌اش به اندازه‌ي كافي مستند به متون معتبر نبود و از بنياد و بنيه‌ي پژوهشي كلاسيك بي‌بهره بود و با ادبياتي ويژه – متاثر از كلمات نزديك به فرهنگ كوچه مانند ”مشنگ، داش‌مشدي، الدنگ“ و… كه يكي از ويژه‌گي‌هاي گفتمان شاملو را مي‌سازد – مطرح مي‌شد، لاجرم به جاي نقد منصفانه و مدون با پيش‌نهادهايي همچون پرتاب گوجه‌فرنگي به شاعر – هنگام ورود به ايران و  فحاشي و هتك حرمت كه صدها برابر از كلام شاملو به لومپنيسم ادبي نزديك‌تر بود مواجه شد. كار تعصب به فردوسي چنان بالا گرفت كه حتا زنده­ياد اخوان، رسم مروت و رفاقت را كنار نهاد و به جاي استفاده از اِشراف نسبي به شاه‌نامه و به تبع آن نقد سخن‌راني بركلي، در جريان يك پرسش و پاسخ درآمد كه: ”احمد ]شاملو[ با اين حرف‌ها مي‌خواهد جلب توجه كند“. شما را به خدا نقد و پاسخ را بنگريد. خودنمايي آن هم از سوي مشهورترين شاعر معاصر. طرح چنين مقولاتي از سوي دوستان شاملو - كه به شدت او را رنجانده بودند- سبب گرديد عده‌اي فرصت‌طلب به ميدان آيند و گرد و خاك راه بياندازند. در نتيجه معدود كساني هم كه از روي تعقل و تحقيق مطالبي را تدوين كرده بودند - كه منطبق بر منطق نقد علمي و درون‌زا بود و شاملو آن‌ها را مي‌پسنديد - از خير چاپ و انتشار مقالات خود گذشتند و چند نقد نسبتاً قابل توجه - مانند نقدهاي طولاني ”گزند باد“ به دلايلي از جمله غلظت ايدئولوژيك - راه به ده كوره‌اي نبرد و در نتيجه مقوله‌­یي كه سال‌ها پيش از شاملو و حتا قبل از مقاله‌ي سانسور شده‌ي علي حصوري در كيهان سال 1356، مطرح شده بود و ظرفيت فراواني براي توليد مقالات مفيد و گسترش گستره‌ي شاه‌نامه ‌پژوهي داشت، ابتر ماند.... و مانند هر مساله‌اي ديگر كه - صرف نظر از ميزان اهميت آن - مدتي كوتاه جامعه‌ي ايران را دچار تب و لرز مي‌كند و سپس به سرعت در اتاق نسيان بايگاني مي‌شود، فراموش شد.

حَسَب ظاهر اينك كه آن ماجرا از تب و تاب افتاده است، مي‌توان با خيالي آسوده و به دور از جنجال و شانتاژ هر دو سوي قضيه به نقد و ارزيابي اسطوره‌ي ضحاك پرداخت و در همين مجال كوتاه نشان داد كه ”غوغا بر سر چيست؟“

اولين نكته‌ي جالب پس از سخن‌راني بركلي اين است كه هنوز متن كامل صحبت‌هاي شاملو به ايران نرسيده بود و همه‌ي قيل و قال از چند سطري كه به صورت شكسته، بسته روي تلكس كيهان هوايي رفته بود، برخاسته بود كه هر كسي - اعم از اين كه حرفي براي گفتن داشت يا نداشت يا شاه‌نامه را، حتا بخشي از اين اثر را يك بار خوانده يا نخوانده بود - براي خالي نبودن عريضه‌ وارد ميدان شد و به دفاع از شاعر حماسي - كه حريم حرمت‌اش توسط شاعر ملي - شكسته شده بود تا مي‌توانست سخنان درشت و غالباً خالي از منطق علمي و پژوهشي، با لحني غيربهداشتي نثار شاملو كرد. از جمله يكي از استادان دانشگاه تهران مشتي چنين وزين و البته سنگين حواله‌ي شاملو كرد و پيش‌نهاد داد: 

«جوانان .... مقداري تخم‌مرغ ]بخرند[، ... آب‌پز كنند و چند روز در مجاورت آفتاب]بگذارند[، سپس يك روز غروب به بازار سبزي فروش‌ها رفته و با مبلغي بسيار كم و شايد هم رايگان مقدار زيادي گوجه‌ي لهيده و فاسد شده خريده و در اول وقت صبح روز بعد قبل از اين كه سخن‌ران از منزل‌اش بيرون بيايد به سراغش بروند و....»

( به نقل از: احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها، 1381، ص 373)

باقي سناريو را خودتان حدس بزنيد! يكي ديگر از استادان بسيار قديمي و تمام وقت دانشگاه تهران هم نوشت:

«من نوشته و گفته‌ي اخير آن آقا] اسم ندارد[ را نخوانده‌ام، فقط شنيدم كه در خارج گفته‌اند كه حق با ضحاك است. فردوسي فئودال است…. اين طور كه معلوم است اين شخص اصلاً با ايران و ايراني سر و كاري ندارد و فقط به فكر شهرت و جنجال  است….» ( پيشين، ص 374)

بر من دانسته نيست كه نام اين نوشته‌ها چيست؟ هر چه هست، به نظرم نه فقط از منطق نقد و نقادي فرسنگ‌ها فاصله دارد، بل‌كه اصولاً از يك استاد تمام وقت!! دانشگاه تهران بعيد است در مورد چيزي كه نخوانده است اظهارنظر كند. فرمايشات و افاضات استاد صاحب نظر در امور پرتاب تخم‌مرغ گنديده و گوجه‌ي لهيده به شاعر ملي، بماند تا….

طرح چنين حرف‌هاي عصبي و هيجان‌زده مويد تعصب حضرات به شخص فردوسي بود. از منظر ايشان فردوسي تابووار در مقام انبيا و اولياي الاهي نشسته بود و هيچ كس حق نداشت بر او – به حق يا ناحق – خُرده بگيرد و اثر او را – گيرم با كج سليقه‌گي و دانايي اندك – نقد كند و شگفت اين كه همه‌ي پايه‌ي و مايه سخن‌‌راني بركلي نيز بر محور توصيه به تعصب ‌ستيزي و دعوت به عقلانيت در نقد پديده‌ها شكل بسته بود و مباحثي از قبيل انوشيروان و كمبوجيه و داريوش و برديا و گئومات و جمشيد و ضحاك و فريدون و كاوه و فردوسي و سعدي و غيره تنها دست‌آويزي براي فراخواني عام به منظور پرهيز از تابوپرستي، بت‌سازي انديشمندان و هنرمندان و نفي پرستش و تعصب‌ورزي نسبت به اهل فرهنگ‌ و فكر بود.

معلوم است که وقتی فردوسی  به صراحت می گوید:

هنر نزد ایرانیان است و بس….

حالا در هر برهه­یی که گفته باشد قرن چهارم یا هر گاه دیگری، به نحو روشنی اندیشه­یی فاشیستی را نماینده­گی کرده است. همان طور که ممکن است یک عضو شیرین عقل حزب نازی بفرماید:

هنر نزد آلمانیان است و بس….

هنر هیچ گاه نزد ملت مشخصی به کفایت ”بس“ نرسیده و به خصوص مردم ایران که در بسیاری از هنرها تا کنون نیز از ملت­های دیگر به شدت عقب مانده­تر بوده و هستند.

و یا وقتی که فردوسی – حالا مستقیم یا به نقل قول – زنان را در حد سگان تنزل می­دهد انسان دچار تهوع می شود.

زنان را ستایی سگان را ستای                   که یک سگ به از صد زن پارسای

و یا:

زن و اژدها هر دو در خاک به             وزین هر دو ناپاک جهان پاک به

بردارید و این اندیشه را به میان زنان مهجورترین کشور دنیای معاصر ببرید. می­زنند توی سرتان! این­ها با هیچ معیاری قابل دفاع نیست و گوینده­ی آن هر که باشد – خواه فردوسی یا هر کس دیگر – محکوم به نژادپرستی و زن­ ستیزی است. و یا زمانی که فردوسی می گوید:

بسی رنج بردم درین سال سی                    عجم زنده کردم بدین پارسی

واقعیت این است که از نوعی نارسیسم سخن می­گوید. چرا که ما در حال حاضر با ده­ها زبان و فرهنگ آشنا هستیم که نه شاه­نامه داشته­اند و نه حضرت فردوسی به آنان افتخار داده است؛ اما با این همه زنده و پویا هستند. مضاف بر این که شاه­نامه به علت فقدان صنعت چاپ در نسخه­های محدود و معدودی آن هم میان اهل دربار رایج بوده و زنده ماندن زبان فارسی ربطی به فردوسی ندارد. من از این مباحث در مقاله­ی پر قشقرق ”تابوی فردوسی در محاق نقد“ به تفصیل سخن گفته­ام و فی­الحال از آن می­گذرم. تابوپرستی و یا به تعبیر شاملو ”بت پرستی شرم­آور“ ظرف چهار سال پس از انتشار آن مقاله چنان فحش و بد و بیراه آبدار نثار نگارنده کرده است که راستش به مصونیت رسیده­ام!!

ادامه‌ی این نوشته را بخوانید

شعری از نازنین رضایی

می‌آیی
لبخندی می‌گیرانی
و می‌خزی به پناهگاه
این است تمام‌اش
این است
من بین لاشه‌ها و خمپاره‌ها مفقودم
بین پاهایِ بدون تن
و رگبار‌هایی که هیچ شوخی نیست.
از من صداهایی کشیده می‌آید
صداهایی شبیه سلام…خداحافظ
و کانال‌های پیشانی‌ام
عمیق‌تر می‌شود
برای کشتی‌های بادبانی
از من صدای اسکله می‌آید
میان سنگرهای العطش
این هم قبول
تو خوبی
تو بد نیستی
ببرِ سرخ‌پوشی که از حمام بیرون می‌آید، اما
پیشمرگِ خسته‌ای‌ست
که تفنگ‌اش را
قورت داده است.

( نازنین رضایی)

شعرِ «عزمِ ما» از رفیق رهیاب

عزم بلند ماست کز این جا گذر کنیم

سویِ جهان دیگر و جانی دگر کنیم

.

لختی هوای تازه که از ما دریغ شد

وقتی هوای تازه بگیریم و سرکنیم

.

یا نظم دیگری بسراییم در جهان

یا نظم کهنه را همه زیر و زبَر کنیم

قاف بلند مرغ  رهایی​ست عزم ما

یاران! شکیب توشه​ی خود بیشتر کنیم

از هر کرانه می​رسد از دوستان پیام

شعری بیار؛ لشکر غم را سپر کنیم

سِرّی​ست دلپذیر که دل را قرار نیست

کو آن قرارگاه بگو مستقر کنیم؟!

.

ما در دهان گرگ و گرگ عنقریبِ بلع

انصاف را چگونه خموشانه سَر کنیم؟!

یاری نماند و تنگ شد این عرصه بروزیر

باشد که این گشایش خود بازتر کنیم

.

                                  ماهشهر- تابستان 1387- رهیاب

جنبش جوانان و جنبش توده ای ضد دیکتاتوری

 

جنبش جوانان و جنبش توده ای ضد دیکتاتوری

«درباره ی قطعنامه ی اتحاد سوسیالیستی کارگری« جایگاه و اشکال مبارزه ی جوانان در فاز جاری جنبش توده ای»

       بامداد آزاد

رفقای اتحاد سوسیالیستی کارگری در نشست اخیر شورای مرکزی قطعنامه ای را مصوب و منتشر نموده اند تحت عنوان « جایگاه و اشکال مبارزه ی جوانان در فاز جاری جنبش توده ای» که با آنکه نکات ارزشمندی هم به لحاظ انتقال تجربیات و هم به لحاظ جمع بندی و انعکاس برخی فعالیت های جمع هایی از جوانان در دوره ی اخیر نظیر فعالیت های دانشجویان سوسیالیست(به ویژه دانشجویان سوسیالیست کرج) و کمیته ی مستقل دانشجویان چپ را داراست اما علاوه بر نارسایی و ارائه آن به صورت شتاب زده و سرهم بندی شده، دارای نواقص تحلیلی و رویکردی نیز به شرح زیر می باشد:

ادامه‌ی این نوشته را بخوانید

فلسفه یِ بسکتبال (و ارتباط اش با سرمایه داری، دموکراسی و سوسیالیسم)

 

فلسفه یِ بسکتبال

(و ارتباط اش با سرمایه داری، دموکراسی و سوسیالیسم)

 

بِرتل اُلمان

سعیدِ لرستانی

قوانینِ بسکت​بال در طیِ سال​ها تغییر کرده​اند، بنابراین من امیدوارم که هیچ​کسی مخالفتی نکند که اگر من یک بازنگریِ هرچندمختصر در موردِ این قوانین داشته باشم. برایِ این​که این بازیِ واقعا زیبا و پرهیجان، از قبل هم به​تر شود.

نخست این​که من تمایل دارم که نه فقط تماشاگران برایِ دیدنِ بازی پول پرداخت کنند بل​که بازی​کنان هم برای بازی​کردن پول پرداخت کنند. به این ترتیب بازی​کنی که بیش​تر پول پرداخت می​کند بیش​تر در زمین می​ماند.

دوم این​که برای شوت​هایِ گرفته​شده نیز باید هزینه​ای پرداخت شود و بابتِ شوت​هایِ راحت​تر و آسان​تر هزینه​یِ بیش​تری باید پرداخت شود.

سوم این​که در موردِ خطاها نیز، هرکسی باید به داور پول پرداخت کند، در صورتِ پرداختِ این پول دیگر داور بر رویِ شما خطایی اعلام نخواهد کرد(خطاهایی مانند حرکتِ غیرِ مجاز با توپ در موقعِ دویدن، یا خطایِ دریبل​هایِ دوطرفه​یِ غیرِ مجاز).

چهارم این​که (و شاید مهم​ترین قسمت) دلیلِ خوبی وجود ندارد که ارتفاعِ سبدها برای هر دو تیم یک​سان باشد. این باید امکان​پذیر باشد که تیمی که بیش​تر پول می​پردازد باید سبدش پایین​تر باشد، و برایِ تیمِ مقابل با توجه به مقدارِ پول، سبد در ارتفاع بالاتری قرار گیرد.

تحتِ قوانین فعلی، بازی​کن​هایی که بلندقدتر هستند و جای​گیریِ خوبی دارند و هم​چنین سرعتِ بالایی دارند و دارایِ پرش​های بلندتری هستند، دارایِ همه​یِ مزیت​ها هستند. قوانینِ من این مزیت​ها را تغییر می​دهد و برایِ گروهِ دیگری این مزیت​ها را در نظر می​گیرد که تابه حال خدماتِ ناچیزی با بازی ضعیف​شان به بسکت​بال کرده​اند. این گروه همان پولدارها هستند. با قوانین من یک فردِ ثروتمند دارای همه​یِ «استعدادها» است (که باعثِ بُرد می​شود) و بدونِ توجه به بقیه​یِ جامعه هیچ بازی​ای را نمی​بازد.

ادامه‌ی این نوشته را بخوانید

شعرِ رنجورانِ زمین

.

از جورج اسنِدِکر

بازسرایی: بهاره.ش

.

.

رنجورانِ زمین در کوچه ای گردِ هم آمده اند

که برنامه یِ انقراضِ تمدنِ غرب را

بچینند

آنان کاملا مجهزند

اما نه سازمان یافته!

ارتشِ اشغال گر طبقه یِ متوسط را حمایت می کند

و شغلِ من، تنها، خبرگزاری یِ جنگ است.

.

.

.

.

 

حرف هایِ بدیهیِ یِ سوسیالیست ها از زبانِ دیگران(مروری بر دیدگاه هایِ آرش نراقی، آصف بیات، محمد مالجو)





بامداد آزاد


می​گویند که سوسیالیست​ها حرف​های عجیبی می​زنند که فقط خودآن​ها را تصدیق می​کنند. می​گویند که حرف​های سوسیالیست​ها ایده​ئولوژیک و مکتبیاست. می​گویند که سخن آن​ها از انقلاب، لزوم کاربرد قهر در مبارزه​ی سیاسی یک جنبشدر برابر استبداد، ضرورت سمت​گیری طبقاتی جنبش سبز، ناکارایی استراتژی بورژوازیبرای پیشبرد جنبش سبز، ناتوانی جریان سبز برای رهبری جنبش، ضرورت فراروی جنبش ازتغییر سیاست​مداران و حتا تغییر سیاسی به تغییرات ساختاریِ اقتصادی و اجتماعی و معضلاستراتژیک جنبش سبز همه ناشی از علائق مکتبی آن​هاست نه منتج از واقعیت. در اینجستار به عنوان مشت نمونه​ی خروار نگاهی داریم به برخی نظرات اعلام شده​ی آرشنراقی (به عنوان کسی که سابقه​ی تئوری پردازی برای توجیه جنگ پیش​گیرانه و جنگبشردوستانه را در کارنامه​ی خود دارد)، آصف بیات(به عنوان پژوهش​گری با رویکردسوسیال دموکرات/البته به تعبیر بهتر سوسیال-لیبرال، چرا که تحلیل سنت/مدرنیته بهعنوان شاکله ی رویکرد لیبرالیسم از پایه​های اصلی نگاه این پژوهش​گر است – براینمونه به مقاله ی تهران:شهر تناقضات که در دو بخش در تهران ریویو منتشر شده است می​توانرجوع نمود) و محمد مالجو( به عنوان روشن​فکری با نگاه سوسیال دموکراتِ چپ که متفکرمورد علاقه​اش آلبرت هیرشمن است) راجع به جنبش سبز تا ببینیم آن​چه سوسیالیست​ها می​گویند از درون عقاید مکتبی آن​ها و به دل​بخواه آن​هادرنیامده است بلکه نتیجه​ی استنتاج از سیر واقعی پدیده​هاست و هر پژوهش​گر و صاحبنظر منصفی کمابیش همان​ها را استنتاج می​نماید. هم​چنان که در تمام زمینه​هایاجتماعی و اقتصادی و سیاسی به دلیل سرشت علمی و قانون​مند آن​ها چنین است و افرادفارغ از نگرش​هایشان همان چیزی را می​گویند که قانون​مندی آن نشان می​دهد. نمونه​هایمتعددی را می توان مثال زد : از ژاک پوشه اقتصاددان بورژوا و از مقامات برجسته درپلیس پاریس در سال​های 1815 تا 1825 که گرایشی سلطنت طلب داشت در اثر مهمش بهعنوان «خاطراتی از بایگانی​های پلیس» مطالبی را بیان می​کند کهکارل مارکس اندیش​مند انقلابیِ سوسیالیست و بنیان​گذار سوسیالیسم علمی بخش​هایی ازآن​را در یادداشتی در مورد خودکشی گزین می​کند یا آن​که مباحثی که در نقد اقتصادسرمایه​داری کسانی نظیر جوزف استیگلیتز و جان پرکینز بیان می​کنند که خود زمانیجزء کارگزاران مهم خشن​ترین شکل ِآن یعنی نئولیبرالیسم بوده​اند. انوره دو بالزاکداستان​نویس برجسته نیز گرایش سلطنت​طلب داشت اما سبک رئالیستی​اش او را برآن می​داشتکه بهترین تصویرگرِ زوالِ اشرافیت گردد. اینقانونِ تاریخ است که جبرش با طنزی تلخ بنگاه خبرپراکنی بریتانیا(بی بی سی ) را وامی​دارد که کارل مارکس را به عنوان بزرگ​ترین متفکر هزاره معرفی نماید و نیکولاسارکوزی رئیس جمهورِ شومن و دلقکِ فرانسهرا به گرفتن عکس یادگاری در حال تورق کاپیتالِ مارکس مجبور می​سازد و رسانه​هایرنگارنگِ سرمایه را علیرغم میلشان به اعتراف به نامیدنِ خیزش​های خاورمیانه و شمالآفریقا به نامِ انقلابِ نان و انقلابِ گرسنه​گان می​کشاند. حال بهتر است به اصلموضوع بپردازیم.

ادامه‌ی این نوشته را بخوانید

امکان یابی مکان دفن نئولیبرالیسم(9 . تبعات سقوط)



محمد قراگوزلو
Mohammad.QhQ@Gmail.com

پیش کش دوست بسیار نازنین ام ناصر زرافشان عزیز

در آمد
این سلسله مقالات بیش از حد مورد انتظار طول و قد کشید و به راستی اگر اصرار دوستان گران مایه ام نبود و اگر مقالات متناسب فارسی در این زمینه به اندازه ی مناسب موجود بود، هرگز تا این جا استمرار نمی یافت. دوست تر می داشتم ؛ بخشی از این کار و بار اصرار و استمرار را دیگران به دوش می کشیدند. و یا از طریق نقدهای رادیکال این مجموعه را غنی می ساختند.از قرار، مباحث سخت تئوریک در میان چپ ایران چندان جدی انگاشته نمی شود. از قرار چپ فراموش کرده که در هر حال اولویت نخست اش نقد و تبیین اقتصاد سیاسی سرمایه داری است. و از قرار چپ فراموش کرده است که از سه دهه ی پیش نئولیبرالیسم هارترین شکل ایده ئولوژی سرمایه داری را علیه طبقه ی کارگر نماینده گی کرده است.با این همه نقد نئولیبرالیسم در میان چپ ایران چندان هم بی پایه نیست. گمان می زنم رفیق نازنین ما ناصر زرافشان از پیشگامان این نقد مبرم است.مقاله ی » وقتی که آب سر بالا می رود » نقد پر مایه یی از نئولیبرالیسم وطنی است که با قوت و قدرت کم مانندی از خجالت حضرت عباس میلانی در آمده است. ناصر دوست داشتنی ؛ ناصر گرامی – او که وکالت را با شرافت و انسانیت پیوند زده است – اکنون به دنبال یک سانحه ی راننده گی در بستر شکسته گی تن است. اما جان درخشان اش در برابر تندر ایستاده است و هم چنان جهان ما را روشن می کند. تا باد چنین بادا.
این مجموعه مقالات با تواضع تمام به ناصر تقدیم می شود. به احترام او بر می خیزم.

ادامه‌ی این نوشته را بخوانید

امکان یابی مکان دفن نئولیبرالیسم(8 . از مقررات زدایی مالی تا حراج مسکن مردم)

محمد قراگوزلو
Mohammad.QhQ@Gmail.com
در آمد
از سال 1384 که احمدی نژاد به قدرت سیاسی در دولت نهمم عروج کرد موضوع فساد اقتصادی همواره یک سوژه ی جذاب در دست او به منظور ناک اوت کردن رقیبان سیاسی بوده است. لیستی از این مفسدان که از قرار در جیب احمدی نژاد بود هر گز در معرض نظاره ی افکار عمومی قرار نگرفت و فقط هر از چند گاه و در تند پیچ های سیاسی روی افشای آن مانوور داده شد. این لیست رازناک همچنان نقش یک گروه فشار نامریی را در دستان رییس دولت ایفا می کرد تا این که از اواسط سال 1386 به تدریج دانسته آمد کم و بیش نزدیک به شصت هفتاد مرد ناشناس مبالغ هنگفتی – که مجموع آن بدون احتساب بهره ی بانکی – از بانک ها وام گرفته اند و بی هیچ وثیقه یا التزامی از باز پرداخت آن امتناع می کنند. گفته می شد این میلیاررهای محترم! این پول ها را گرفته اند تا صنایع ورشکسته را نجات دهند. با این حال صنایع ورشکسته یکی پس از دیگری تعطیل شد و کارگران اش به صورت دسته جمعی اخراج و بی کار شدند و نه فقط یک شاهی از این وام ها به حساب بانک ها بر نگشت بل که اساسا تا این تاریخ ( اواسط اردی بهشت 1390 ) که دعوا در این خصوص بالا گرفته است ؛ هر گز دانسته نیامد که این حضرات که هستند ؟ چه گونه و با کدام پارتی و پشتوانه این وام های کلان را گرفته اند؟ و به اعتبار کدام بخش از قدرت سیاسی از پرداخت آن طفره می روند. این در حالی است که همه می دانند در ایران دریافت یک وام ساده ی یکی دو میلیونی نیازمند عبور از هفت خوان بوروکراسی پیچیده یی است که در نهایت تاخیر در پرداخت آن را با انواع و اقسام جریمه های سنگین جبران می کند. در آخرین افشار گری تیتر اول کیهان ( چهار شنبه 14 اردی بهشت ش:19918)یک عدد نجومی بود: 1000000000000بله ……! هزار میلیارد تومان. این رقم تنها یک قلم از بدهی یکی از این حضرات» شصت و پنج نفره» بود…….
با این پول ها می شد از حذف سوبسیدها جلوگیری کرد.
با این پول ها می شد همه ی حقوق معوقه چند ماهه ی ده ها هزار کارگر را پرداخت.
با این پول ها می شد از اخراج کارگران پیش گیری کرد.
با این پول ها می شد ده ها هزار شغل ایجاد کرد.
با این پول ها می شد بیمه های بی کاری کارگرانی را پرداخت که معطل نان شب خود هستند.
با این پول ها می شد مدرسه ها ساخت. در مانگاه ها . بیمارستان ها. جاده ها. راه آهن. بهداشت. دانشگاه. نیروگاه.
بله با این پول ها می شد بدهی بیمارانی را پرداخت که وسط بیابان رها می شوند.
بله هزینه ی پرداخت نیازهای کسانی که کلیه ی خود را می فروشند ؛ یا تن خود را حراج می کنند یا کودکانی که از تحصیل باز می مانند و در بازار کار استثمار می شوند…. با این پول ها ممکن است. این ها اتوپی نیست. آرمان گرایی هم نیست.
ادامه‌ی این نوشته را بخوانید

بن لادن؛ ویروس تروریسم دولتی جنگ سرد

محمد قراگوزلو
Mohammad.QhQ@Gmail.com
درآمد
وینستون چرچیل در گوشه­یی از کتاب قطور خاطرات خود سر و ته ماجرای ظهور و سقوط «رضاشاه­کبیر»! را در یک سطر جمع کرده است: «خودمان آورده بودیم، خودمان هم بردیم».
گرچه این تعبیر را در تعلیل حوادث سیاسی نباید تعمیم داد و از درون آن به توهم دایی­جان ناپلئونی افتاد. اما درجه­یی از واقعیت چنین نگره­یی چندان قابل انکار نیست.
رضاشاه که با کودتای تمام عیار انگلیسی­ها به قدرت رسیده بود، طی یک چرخش سیاسی به آغوش رقیب (فاشیسم هیتلری) غلتید و به پایان عمر سیاسی خود رسید. چنین است حکایت اسامه­ بن­لادن. «قهرمان» امپریالیسم آمریکا، که زمانی برای بیرون راندن «کفار» (کمونیسم روسی) از «سرزمین مقدس افغانستان» ساخته و با دوپینگ عربستان و پاکستان و امارات پرداخته شده بود…
گفته می­شود شیشه­ی عمر یکی از آخرین بازمانده­گان سندیکای جنایت­کاران جنگ سرد، که علیه منافع ارباب شوریده بود، شکسته است. بی­تردید نفله شدن این ویروس مقاوم و کم خطر شده، از شر حضور آمریکا در منطقه نخواهد کاست و خاست­گاه یازده سپتامبر را وارد برهه­ی جدیدی نخواهد کرد. افول هژمونی نظامی ایالات متحد، پیش از آن­که به اُفت آفت اسلام سیاسی از نوع القاعده مربوط باشد، به کاهش قدرت اقتصادی آن دولت وصل می­شود. سقوط درجه­ی دخالت­گری آمریکا در آینده­ی خاورمیانه ارتباط چندانی با سَقط شدن یک محفل تروریستی خودی و سِقط جنین دیر هنگام القاعده (از نوع افغان العرب) ندارد. تبلیغات سرسام آوری هم که مدیای سرمایه­داری غرب برای شاهکار توامان ISI پاکستان، سیا راه انداخته است، کم­ترین کومکی به شکست ایده آل های دکترین «نظام جهانی نو» و «خاورمیانه­ی جدید» نخواهد کرد. انقلاب عربی دیوار کل این اتوپی را فرو ریخته است.
خبر قتل بن­لادن دقیقاً زمانی رسانه­یی شده که مدیریت امنیتی، پلیسی و نظامی آمریکا دست­خوش تغییراتی در سطح وزارتی گردیده است و شکست­های دولت اوباما در عرصه­ی کنترل بحران اقتصادی، جنگ عراق و افغانستان و از دست دادن متحدان قدیمی در آفریقای شمالی و خاورمیانه امکان پیروزی مجدد دموکرات­ها در انتخابات آینده را به مخاطره افکنده است. چندان بی­هوده نیست که اوباما به محض دریافت خبر قتل بن­لادن خود را تا حد سخن­گوی ارتش تنزل می­دهد و با چهره­یی خواب زده در مقابل دوربین می­ایستد.
آمریکا برای حفظ هژمونی رو به نزول خود به این پیروزوی­ها خبرساز نیاز دارد!

ادامه‌ی این نوشته را بخوانید

سرودِ روزِ جهانی یِ کارگر (دو زبانه ترکی-فارسی)

توضیحات:

این سرود کاری ست مشترک از «گروهِ پروسه» و «کمیته یِ حرکتِ انترناسیونالیستی«یِ حزبِ «حرکتِ زحمت کشانِ« ترکیه(EHP).

این سرود به دو زبانِ ترکی و فارسی و در سه اجرایِ گوناگون بر رویِ یوتیوب در دست رَس است.

با همکاری وهنرمندیِ: پویان پناهی و جمعی از رفقای هنرمند ترکیه

بازگردانی به زبانِ فارسی: گروه پروسه

زنده باد روزِ جهانی یِ کارگر

یازدهِ اردیبهشتِ هزاروسیصد و نود/یکِ میِ دوهزار و یازده

شعری از رفیق سیامک، به مناسبتِ فرارسیدنِ روزِ جهانی یِ کارگر

                        »گرامی باد اولِ ماهِ مِی (یازده اردیبهشت) روزِ جهانی یِ کارگر»

.
.
.
کجا نشسته ام؟

جای ام کجاست؟

در هیاهویِ خیابان، حرف های ام

در کدام نقطه

به گوش می رسند؟

آیا حرفی برای گفتن دارم؟

ادامه‌ی این نوشته را بخوانید

روزی به قامت عصر طبقه ی کارگر (و پاسخی کوتاه به سوسیال دموکرات لیبرال ها)

محمد قراگوزلو

Mohammad.QhQ@Gmail.com

اول. نیازی نیست که انسان اهل سیاست و رسانه باشد تا بداند که سرمایه­داری طی دو سه قرن گذشته چه بلایی بر سر بشریت آورده و چگونه جهان را به آستانه­ی نابودی کشیده است. بحران پشت سر بحران، جنگ در پی جنگ، بی­کاری به دنبال بی­کاری، فقر به دنبال فقر…
فحشا و کار کودکان و تخریب محیط زیست و بمب و هیروشیما و حلبچه و چرنوبیل و فوکوشیما و تروریسم و استبداد و استثمار و کارمزدوری و برده­گی و تبعیض جنسی و نابرابری و استبداد و سرکوب آزادی­های فردی و اجتماعی و روزولت و هیتلر و فرانکو و تاچر و ریگان و یلتسین و بوش و بن­لادن و سارکوزی و برلوسکونی و صدام و اسد و مبارک و علی­اف و قذافی و چند دوجین دیگر از همین پدیده­ها و عناوین و اسامی… دست آورد شوم کم و بیش سه قرن حاکمیت صور مختلف سرمایه­داری است. تاریخ این روزگار تار و پر ادبار در یک کلمه تاریخ استثمار انسان و تاریخ مبارزه­ی طبقاتی است. و چنین خواهد بود تا زمانی که شیوه­ی تولید سرمایه­داری حاکم باشد. واضح است که ماهیت ایده­ئولوژی سرمایه­داری شیب این مبارزه را تند یا کُند کرده است. شیفت سرمایه­داری از دولت­های لیبرال کلاسیک آدام اسمیتی به دولت­های رفاه سوسیال دموکراتیک لیبرال کینزی و رجعت مجدد به همان شیوه­ی بازار آزادی با قالب توحش هایکی ـ میسزی ـ فریدمنی، تنها صور و جلوه­های مبارزه­ی طبقاتی را تغییر داده است. چنان­که این مبارزه یا مقاومت علیه دولت­های بازار + برنامه­یی (سرمایه­داری دولتی موسوم به» سوسیالیسم واقعاً موجود» اردوگاهی یا کمونیسم بورژوایی) اگر چندان عریان نبوده باری صورت­مندی استثمارش نیز پنهان نبوده است. تلاش سرمایه­داری برای ترمیم خود هر بار زائیده­ی بحران تازه­یی بوده است. تلاشی عبث که از ریکاردو و آدام اسمیت تا کینز و این اواخر هم تئوری­های تکراری» راه سوم «گیدنز کم­ترین ره­یافتی را برای بحران گریزی آینده ی این نظام نیافته است. بدین سبب حالا دیگر – و راستش از همان بحران­های دهه­ی 1850 نیز – می­توان گفت و پذیرفت که سرمایه­داری در تمام قالب­هایش اعم از سوسیال دموکراتیک، لیبرال تا نئولیبرال به دلیل تناقض­های ذاتی­اش، نظامی بحران­زاست و تا زمانی که جای خود را به یک نظام سوسیالیستی کارگری متکی به ابزار اجتماعی تولید، الغای کار مزدوری و انحلال تمام و کمال هر گونه بازار (اعم از آزاد یا کنترل شده) ندهد، نه فقط درهای جهان بر همین پاشنه خواهد چرخید، بل­که هیچ معلوم نیست که ادامه­ی چنین وضعی امکان استمرار حیات انسانی را در آینده­یی قابل پیش­بینی مقدور سازد. فوکوشیما را بنگرید و تصور کنید که این حادثه هر آینه ممکن است در فرانسه یا اسرائیل، هند، پاکستان یا ایران اتمی تکرار شود…

ادامه‌ی این نوشته را بخوانید

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.