نادرست گفتن درست نگفتن نیست
فردوسی و شاملو
محمد قراگوزلو
QhQ.mm22@yahoo.com
دربارهی این مقالهی پر ماجرا
فروردین 1369 هنوز جوهر سخنرانی شاملو در برکلی خشک نشده بود که بر اساس گزارش نیمبند نشریهی دولتی کیهان هوایی موجی از ناسزا علیه شاملو به راه افتاد. از دشمنان عقدهیی شاملو انتظار میرفت که سیاه بر سفید او را به دشنهی دشنامهای ببندد. اما دوستان فریب خورده و جوگیر نیز مرعوب فضای ساختهگی دولتی علیه شاملو شدند. ناگهان همه یک شبه تاریخدان و اسطوره شناس و فردوسی دوست و ناسیونالیست دو آتشه شدند و در رثای مام وطن که توسط شاملوی «غربزدهی چپگرا» هجو شده بود، مرثیهها سرودند. فضای سیاهی بود. باری در آن فضای سرد من که در گیر پیشبرد پروژهیی آموزشی بودم یادداشتی کوتاه نوشتم و با توجه به بعد مکان با مکافات به شاملو و آدینه رساندم. آدینه که در اختیار جریانی خاص بود فقط به درج دو مقاله علیه شاملو بسنده کرد و پرونده را مختومه اعلام فرمود. شاملو بعدها در گفتوگو با همان مجله به صراحت از همان یادداشت و به تعبیر خود مقالهی چاپ نشده چنین یاد کرد:
«ما سانسورچی نیستیم که حکم کنیم این چاپ بشود آن یکی نشود. بحث ما فقط بر سر معیارهای انتخاب مطالبی است که قرار است در باب ”یک موضوع مشخص“ در صفحات مسلماً محدود نشریه منعکس شود. از میان مطالب و نامههای رسیده و چاپ نشدهیی که در این پرونده هست و نظریات مخالفت و موافقت نویسندهگانشان را مطرح می کند. شما دستکم این مقاله خواندنی را پیشرو داشتهاید……………. به جز این سی و شش نامه یا مقاله با یا بیعنوان دیگر هم در پرونده هست. اما من از آن جهت روی این مقاله انگشت گذاشتهام که نویسندهاش نه از خودنمایی دست به قلم برده نه از فرط بیکاری و موافقت و مخالفتاش را بیحب و بغض به میان آورده است.» آدینه شماره 72 مرداد 71 احمد شاملو: ”آرمان هنر جز تعالی تبار انسان نیست.“
(جواد مجابی، شناختنامه شاملو، صص: 710-707)
البته شاملو به جز یادداشت من هشت نوشتهی دیگر را نیز پسندیده بود. به گمانام دو سال بعد که صحبت از همان ماجرا به میان آمد او فروتنانه از من سپاس گزارد که در آن شرایط سنگین به کومکاش شتافته بودم. به او گفتم که اگر ممکن است یادداشت را بدهد تا تکمیل و منتشر کنم. پذیرفت. گشت و نیافت. یکی دو بار دیگر که سراغ همان یادداشت را گرفتم به گمانام حال و حوصله نداشت که گفت ” قربونت! نمیدونم کدوم گوری انداختم. مقالتو میگم. دست بردار!!“ که کوتاه آمدم. اردیبهشت 1384 قرار شد به دعوت دانشجویان دانشگاه تهران در مورد فردوسی و البته موضع شاملو در این خصوص صحبت کنم. دست به کار شدم و با استناد به حافظهی ضربه خوردهام مقالهیی نوشتم که مبسوط بود و با آن چه که به شاملو داده بودم اندکی متفاوت. مقاله برای تایپ در اختیار ”عزیز“ی قرار گرفت. معتمد. و من به زمین گرم خوردم و تا شش ماه رختخواب گیر شدم. بعد مجلهیی را دیدم که متن خلاصه شده همان مقاله را به نام همان عزیز منتشر کرده است. با این توضیح که خط شکستهی نستعلیق من که خواندن نوشتههای خطیام را شاق مینماید کلی غلط وحشتناک و مضحک به متن راه داده بود و مضاف به این که شیوهی خاص نگارشی و نثر متفاوت و خاص من سبب شده بود که خیلی ها به طعنه در آیند که ”فلانی نام مستعار زنانه چرا؟“ علاوه بر اینها فقدان سابقهی آن ”عزیز“ در حوزه نقد تاریخ و فرهنگ و شعر و حتا نداشتن یک مقاله به این فضای ناشاد و نا”سعیده“ دامن زده بود. من اما زمینگیر و در عمق بیماری و بیخبر از همه جا.
باری اینک متن نهایی آن مقاله که سخت مورد توجه شاملو بود، برای نخستین بار منتشر میشود. به این امید که هم دوستداران فردوسی و هم سینه چاکان شاملو به این راه وسط و میانه رضایت دهند.
…
تعصب به جاي كينه و نقد
به طور خلاصه ماجرا از آنجا كليد خورد كه احمد شاملو در فروردين ماه 1369 دعوت دانشگاه بركلي را پذيرفت و به جمع گروهي از فارسي زبانان پيوست تا گُسستها و شكستهاي تاريخ سياسي ـ اجتماعي ما را در چند محور باز نمايد و پرده از روي فتنههايي بردارد كه از سوي مشتي مورخ مرعوبِ نوالهي ناگزير و مقهورِ دستورِ اجتنابناپذيرِ حاكمان خودكامه، به گونهيی مخدوش و مغشوش ضبط شده و به تدريج تبديل به باورهاي تابووار گرديده و به همين شكل نيز به ادوار پراَدبار ما رسيده و ماسيده. آنسان كه نگاه كج به اين سنتهاي فرهنگي همان و در معرض ”هو“ء جماعت هوچي اديب و بيادب قرار گرفتن همان….
سخنراني بركلي اگر چه حاوي نكتهي تازهاي نبود، اما در مجموع بازتاب دلمشغوليهاي شاعري بود كه چون سخناناش به اندازهي كافي مستند به متون معتبر نبود و از بنياد و بنيهي پژوهشي كلاسيك بيبهره بود و با ادبياتي ويژه – متاثر از كلمات نزديك به فرهنگ كوچه مانند ”مشنگ، داشمشدي، الدنگ“ و… كه يكي از ويژهگيهاي گفتمان شاملو را ميسازد – مطرح ميشد، لاجرم به جاي نقد منصفانه و مدون با پيشنهادهايي همچون پرتاب گوجهفرنگي به شاعر – هنگام ورود به ايران و فحاشي و هتك حرمت كه صدها برابر از كلام شاملو به لومپنيسم ادبي نزديكتر بود مواجه شد. كار تعصب به فردوسي چنان بالا گرفت كه حتا زندهياد اخوان، رسم مروت و رفاقت را كنار نهاد و به جاي استفاده از اِشراف نسبي به شاهنامه و به تبع آن نقد سخنراني بركلي، در جريان يك پرسش و پاسخ درآمد كه: ”احمد ]شاملو[ با اين حرفها ميخواهد جلب توجه كند“. شما را به خدا نقد و پاسخ را بنگريد. خودنمايي آن هم از سوي مشهورترين شاعر معاصر. طرح چنين مقولاتي از سوي دوستان شاملو - كه به شدت او را رنجانده بودند- سبب گرديد عدهاي فرصتطلب به ميدان آيند و گرد و خاك راه بياندازند. در نتيجه معدود كساني هم كه از روي تعقل و تحقيق مطالبي را تدوين كرده بودند - كه منطبق بر منطق نقد علمي و درونزا بود و شاملو آنها را ميپسنديد - از خير چاپ و انتشار مقالات خود گذشتند و چند نقد نسبتاً قابل توجه - مانند نقدهاي طولاني ”گزند باد“ به دلايلي از جمله غلظت ايدئولوژيك - راه به ده كورهاي نبرد و در نتيجه مقولهیي كه سالها پيش از شاملو و حتا قبل از مقالهي سانسور شدهي علي حصوري در كيهان سال 1356، مطرح شده بود و ظرفيت فراواني براي توليد مقالات مفيد و گسترش گسترهي شاهنامه پژوهي داشت، ابتر ماند.... و مانند هر مسالهاي ديگر كه - صرف نظر از ميزان اهميت آن - مدتي كوتاه جامعهي ايران را دچار تب و لرز ميكند و سپس به سرعت در اتاق نسيان بايگاني ميشود، فراموش شد.
حَسَب ظاهر اينك كه آن ماجرا از تب و تاب افتاده است، ميتوان با خيالي آسوده و به دور از جنجال و شانتاژ هر دو سوي قضيه به نقد و ارزيابي اسطورهي ضحاك پرداخت و در همين مجال كوتاه نشان داد كه ”غوغا بر سر چيست؟“
اولين نكتهي جالب پس از سخنراني بركلي اين است كه هنوز متن كامل صحبتهاي شاملو به ايران نرسيده بود و همهي قيل و قال از چند سطري كه به صورت شكسته، بسته روي تلكس كيهان هوايي رفته بود، برخاسته بود كه هر كسي - اعم از اين كه حرفي براي گفتن داشت يا نداشت يا شاهنامه را، حتا بخشي از اين اثر را يك بار خوانده يا نخوانده بود - براي خالي نبودن عريضه وارد ميدان شد و به دفاع از شاعر حماسي - كه حريم حرمتاش توسط شاعر ملي - شكسته شده بود تا ميتوانست سخنان درشت و غالباً خالي از منطق علمي و پژوهشي، با لحني غيربهداشتي نثار شاملو كرد. از جمله يكي از استادان دانشگاه تهران مشتي چنين وزين و البته سنگين حوالهي شاملو كرد و پيشنهاد داد:
«جوانان .... مقداري تخممرغ ]بخرند[، ... آبپز كنند و چند روز در مجاورت آفتاب]بگذارند[، سپس يك روز غروب به بازار سبزي فروشها رفته و با مبلغي بسيار كم و شايد هم رايگان مقدار زيادي گوجهي لهيده و فاسد شده خريده و در اول وقت صبح روز بعد قبل از اين كه سخنران از منزلاش بيرون بيايد به سراغش بروند و....»
( به نقل از: احمد شاملو شاعر شبانهها و عاشقانهها، 1381، ص 373)
باقي سناريو را خودتان حدس بزنيد! يكي ديگر از استادان بسيار قديمي و تمام وقت دانشگاه تهران هم نوشت:
«من نوشته و گفتهي اخير آن آقا] اسم ندارد[ را نخواندهام، فقط شنيدم كه در خارج گفتهاند كه حق با ضحاك است. فردوسي فئودال است…. اين طور كه معلوم است اين شخص اصلاً با ايران و ايراني سر و كاري ندارد و فقط به فكر شهرت و جنجال است….» ( پيشين، ص 374)
بر من دانسته نيست كه نام اين نوشتهها چيست؟ هر چه هست، به نظرم نه فقط از منطق نقد و نقادي فرسنگها فاصله دارد، بلكه اصولاً از يك استاد تمام وقت!! دانشگاه تهران بعيد است در مورد چيزي كه نخوانده است اظهارنظر كند. فرمايشات و افاضات استاد صاحب نظر در امور پرتاب تخممرغ گنديده و گوجهي لهيده به شاعر ملي، بماند تا….
طرح چنين حرفهاي عصبي و هيجانزده مويد تعصب حضرات به شخص فردوسي بود. از منظر ايشان فردوسي تابووار در مقام انبيا و اولياي الاهي نشسته بود و هيچ كس حق نداشت بر او – به حق يا ناحق – خُرده بگيرد و اثر او را – گيرم با كج سليقهگي و دانايي اندك – نقد كند و شگفت اين كه همهي پايهي و مايه سخنراني بركلي نيز بر محور توصيه به تعصب ستيزي و دعوت به عقلانيت در نقد پديدهها شكل بسته بود و مباحثي از قبيل انوشيروان و كمبوجيه و داريوش و برديا و گئومات و جمشيد و ضحاك و فريدون و كاوه و فردوسي و سعدي و غيره تنها دستآويزي براي فراخواني عام به منظور پرهيز از تابوپرستي، بتسازي انديشمندان و هنرمندان و نفي پرستش و تعصبورزي نسبت به اهل فرهنگ و فكر بود.
معلوم است که وقتی فردوسی به صراحت می گوید:
هنر نزد ایرانیان است و بس….
حالا در هر برههیی که گفته باشد قرن چهارم یا هر گاه دیگری، به نحو روشنی اندیشهیی فاشیستی را نمایندهگی کرده است. همان طور که ممکن است یک عضو شیرین عقل حزب نازی بفرماید:
هنر نزد آلمانیان است و بس….
هنر هیچ گاه نزد ملت مشخصی به کفایت ”بس“ نرسیده و به خصوص مردم ایران که در بسیاری از هنرها تا کنون نیز از ملتهای دیگر به شدت عقب ماندهتر بوده و هستند.
و یا وقتی که فردوسی – حالا مستقیم یا به نقل قول – زنان را در حد سگان تنزل میدهد انسان دچار تهوع می شود.
زنان را ستایی سگان را ستای که یک سگ به از صد زن پارسای
و یا:
زن و اژدها هر دو در خاک به وزین هر دو ناپاک جهان پاک به
بردارید و این اندیشه را به میان زنان مهجورترین کشور دنیای معاصر ببرید. میزنند توی سرتان! اینها با هیچ معیاری قابل دفاع نیست و گویندهی آن هر که باشد – خواه فردوسی یا هر کس دیگر – محکوم به نژادپرستی و زن ستیزی است. و یا زمانی که فردوسی می گوید:
بسی رنج بردم درین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
واقعیت این است که از نوعی نارسیسم سخن میگوید. چرا که ما در حال حاضر با دهها زبان و فرهنگ آشنا هستیم که نه شاهنامه داشتهاند و نه حضرت فردوسی به آنان افتخار داده است؛ اما با این همه زنده و پویا هستند. مضاف بر این که شاهنامه به علت فقدان صنعت چاپ در نسخههای محدود و معدودی آن هم میان اهل دربار رایج بوده و زنده ماندن زبان فارسی ربطی به فردوسی ندارد. من از این مباحث در مقالهی پر قشقرق ”تابوی فردوسی در محاق نقد“ به تفصیل سخن گفتهام و فیالحال از آن میگذرم. تابوپرستی و یا به تعبیر شاملو ”بت پرستی شرمآور“ ظرف چهار سال پس از انتشار آن مقاله چنان فحش و بد و بیراه آبدار نثار نگارنده کرده است که راستش به مصونیت رسیدهام!!
ادامهی این نوشته را بخوانید